قصه عشق
شبی سياه بود
اسمان گريه می کرد
او سر بر سينه ام نهاد و گفت:
قشنگترين قصه هارا برايم بگو
چشمانم را بر چشمان خواب زدهاش دوختم
و گفتم :
چشمانت را ببند تا
قشنگترين قصه هارا برايت بگويم
او چشمانش را بست
و من اهسته بر روی لبانش خم شدم
و....

شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را كه ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعنی ...///
+ نوشته شده در جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط صبا ترانه های شما ()